<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>ردپای نسیم</title>
		<link>https://emisis7001.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://emisis7001.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>مسجد آدم کش</title>
			<link>https://emisis7001.kowsarblog.ir/مسجد-آدم-کش-1</link>
			<pubDate>04:34:00 +0430 سه شنبه، 14 مرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>atefeh bigdeli</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">تاریخی</category>			<guid isPermaLink="false">1048417@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://emisis7001.kowsarblog.ir/media/blogs/emisis7001/quick-uploads/p1048417/2020-08-01-05-15-38-2139358505.jpeg?mtime=1596501219&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1048417]&quot; id=&quot;link_59992&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;مسجد آدم کش&quot; src=&quot;https://emisis7001.kowsarblog.ir/media/blogs/emisis7001/quick-uploads/p1048417/_evocache/2020-08-01-05-15-38-2139358505.jpeg/fit-320x320.jpeg?mtime=1596501219&quot; width=&quot;275&quot; height=&quot;183&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;علاّمه نهاوندى در کتاب &lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;راحة الروح&lt;/span&gt; داستان مسجد آدم کش را نقل و اشاره کرده به گفتار مولوى که گوید: &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یک حکایت گوش کن اى نیک پى&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مسجدى بود در کنار شهر رى&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;هر که در وى بى خبر چون کور رفت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;مسجدم چون اختران در گور رفت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;در نزدیکى ابن بابویه مسجدی بود که معروف شده بود به مسجد &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;آدم کش&lt;/span&gt;&amp;#8230;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;هر کس چه غریب و چه شهرى ، چه خودى و چه بیگانه، اگر شب در مسجد می ماند ، فردا جنازه او را از آن مسجد می اوردند و به این سبب کسی از مردم ری شب در آن بیتوته نمی کرد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; غریبه‌ها از آنجا که مطلع نبودند، مى رفتند و شب در آن مى خوابیدند و صبح جنازه و مرده آن‌ها را بر مى داشتند. بالآخره جماعتى از مردم رى جمع شده و خواستند که آن مسجد را خراب کنند، دیگران نگذاشتند و گفتند خانه خداست و محل عبادت و مورد آسایش مسافرین و غرباست، نباید آن را خراب کرد، بلکه بهتر این است که شب درش را بسته وقف کنید و یک تابلو هم نوشته و اعلام کنید که اگر کسى غریب است و خبر ندارد، شب در این مسجد نخوابد؛ زیرا هر کس شب در اینجا خوابیده صبح جنازه‌اش را بیرون آورده‌اند و این چیزى است که مکرّر به تجربه رسیده و از پدران خود هم شنیده‌ایم و بلکه خود ما هم دیده‌ایم. پس بر تخته اى نوشته و به در مسجد آویختند. اتفاقا دو نفر غریب گذارشان به در آن مسجد افتاد و آن تابلو را دیده و خواندند. پس یکى از آن‌ها که ظاهرا نامش ماشالله بود می‌گوید: من امشب در این مسجد مى خوابم تا ببینم چه خبر است. رفیقش او را ممانعت مى کند و مى گوید: با وجود این آگهى که دیده اى، باز در این مسجد مى روى و خودکشى مى کنى؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; آن مرد قبول نکرد و گفت حتما من شب را در این مسجد مى مانم. اگر مُردم که تو خبر را به خانواده‌ام برسان و اگر زنده ماندم که نعم المطلوب و سرّى را کشف کرده‌ام. پس قفل را گشود و داخل مسجد شد و تا نزدیک نصف شب توقّف کرد خبر نشد. و چون شب از نصف گذشت، ناگاه صدایى مهیب و بسیار ترسناک بلند شد، آهاى آمدم ـ آهاى آمدم، گوش داد تا ببیند صدا از کدام طرف است، باز‌‌ همان صدا بلند شد، آمدم، آمدم، آهاى آمدم و هر لحظه صدا مهیب‌تر و هولناک‌تر بود. مرد ابتدا بسیار ترسید ولی بر خود غلبه کرد و برخاست و ایستاد و شمشیر خود را بلند کرد و گفت اگر مردى و راست مى گویى، بیا، و شمشیر خود را به طرف صدا فرود آورد که به دیوار مسجد خورد و ناگهان دیوار شکافته شد و زر و طلاى بسیارى به زمین ریخت و معلوم شد دفینه و گنجى در آن دیوار گذارده و طلسم کرده بودند که این صدا بلند مى شود و آن طلسم به واسطه پر جرأتى آن مرد شکست پس طلا‌ها را جمع کرد و صبح از آن مسجد صحیح و سالم با پول زیادى بیرون آمد و از آن همه پول، املاک خریده و از ثروتمندان گردید و آن مسجد را تعمیر و به نام او مسجد &lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;ماشاءاللّه&lt;/span&gt; معروف گردید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;(امامزادگان و زیارتگاه‌های شهر ری)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://emisis7001.kowsarblog.ir/مسجد-آدم-کش-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://emisis7001.kowsarblog.ir/media/blogs/emisis7001/quick-uploads/p1048417/2020-08-01-05-15-38-2139358505.jpeg?mtime=1596501219" target="_blank" rel="lightbox[p1048417]" id="link_59992"><img alt="مسجد آدم کش" src="https://emisis7001.kowsarblog.ir/media/blogs/emisis7001/quick-uploads/p1048417/_evocache/2020-08-01-05-15-38-2139358505.jpeg/fit-320x320.jpeg?mtime=1596501219" width="275" height="183" class="loadimg" /></a></div></div><p><strong>علاّمه نهاوندى در کتاب <span style="color: #00ff00;">راحة الروح</span> داستان مسجد آدم کش را نقل و اشاره کرده به گفتار مولوى که گوید: </strong></p>
<p><strong>یک حکایت گوش کن اى نیک پى</strong></p>
<p><strong>مسجدى بود در کنار شهر رى</strong></p>
<p><strong>هر که در وى بى خبر چون کور رفت</strong></p>
<p><strong>مسجدم چون اختران در گور رفت</strong></p>
<p><strong> </strong><strong>در نزدیکى ابن بابویه مسجدی بود که معروف شده بود به مسجد <span style="color: #ff0000;">آدم کش</span>&#8230;</strong></p>
<p><strong>هر کس چه غریب و چه شهرى ، چه خودى و چه بیگانه، اگر شب در مسجد می ماند ، فردا جنازه او را از آن مسجد می اوردند و به این سبب کسی از مردم ری شب در آن بیتوته نمی کرد.</strong></p>
<p><strong> غریبه‌ها از آنجا که مطلع نبودند، مى رفتند و شب در آن مى خوابیدند و صبح جنازه و مرده آن‌ها را بر مى داشتند. بالآخره جماعتى از مردم رى جمع شده و خواستند که آن مسجد را خراب کنند، دیگران نگذاشتند و گفتند خانه خداست و محل عبادت و مورد آسایش مسافرین و غرباست، نباید آن را خراب کرد، بلکه بهتر این است که شب درش را بسته وقف کنید و یک تابلو هم نوشته و اعلام کنید که اگر کسى غریب است و خبر ندارد، شب در این مسجد نخوابد؛ زیرا هر کس شب در اینجا خوابیده صبح جنازه‌اش را بیرون آورده‌اند و این چیزى است که مکرّر به تجربه رسیده و از پدران خود هم شنیده‌ایم و بلکه خود ما هم دیده‌ایم. پس بر تخته اى نوشته و به در مسجد آویختند. اتفاقا دو نفر غریب گذارشان به در آن مسجد افتاد و آن تابلو را دیده و خواندند. پس یکى از آن‌ها که ظاهرا نامش ماشالله بود می‌گوید: من امشب در این مسجد مى خوابم تا ببینم چه خبر است. رفیقش او را ممانعت مى کند و مى گوید: با وجود این آگهى که دیده اى، باز در این مسجد مى روى و خودکشى مى کنى؟</strong></p>
<p><strong> آن مرد قبول نکرد و گفت حتما من شب را در این مسجد مى مانم. اگر مُردم که تو خبر را به خانواده‌ام برسان و اگر زنده ماندم که نعم المطلوب و سرّى را کشف کرده‌ام. پس قفل را گشود و داخل مسجد شد و تا نزدیک نصف شب توقّف کرد خبر نشد. و چون شب از نصف گذشت، ناگاه صدایى مهیب و بسیار ترسناک بلند شد، آهاى آمدم ـ آهاى آمدم، گوش داد تا ببیند صدا از کدام طرف است، باز‌‌ همان صدا بلند شد، آمدم، آمدم، آهاى آمدم و هر لحظه صدا مهیب‌تر و هولناک‌تر بود. مرد ابتدا بسیار ترسید ولی بر خود غلبه کرد و برخاست و ایستاد و شمشیر خود را بلند کرد و گفت اگر مردى و راست مى گویى، بیا، و شمشیر خود را به طرف صدا فرود آورد که به دیوار مسجد خورد و ناگهان دیوار شکافته شد و زر و طلاى بسیارى به زمین ریخت و معلوم شد دفینه و گنجى در آن دیوار گذارده و طلسم کرده بودند که این صدا بلند مى شود و آن طلسم به واسطه پر جرأتى آن مرد شکست پس طلا‌ها را جمع کرد و صبح از آن مسجد صحیح و سالم با پول زیادى بیرون آمد و از آن همه پول، املاک خریده و از ثروتمندان گردید و آن مسجد را تعمیر و به نام او مسجد <span style="color: #00ff00;">ماشاءاللّه</span> معروف گردید.</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>(امامزادگان و زیارتگاه‌های شهر ری)</strong></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://emisis7001.kowsarblog.ir/مسجد-آدم-کش-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://emisis7001.kowsarblog.ir/مسجد-آدم-کش-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://emisis7001.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1048417</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کوثربلاگی شدنم مبارک</title>
			<link>https://emisis7001.kowsarblog.ir/کوثربلاگی-شدنم-مبااارک</link>
			<pubDate>09:46:00 +0430 چهارشنبه، 18 تیر 1399</pubDate>			<dc:creator>atefeh bigdeli</dc:creator>
			<category domain="main">فرهنگی</category>			<guid isPermaLink="false">1037870@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://emisis7001.kowsarblog.ir/media/blogs/emisis7001/quick-uploads/p1037870/screenshot__-_.png?mtime=1594185994&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1037870]&quot; id=&quot;link_58803&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;کوثربلاگی شدنم مبارک&quot; src=&quot;https://emisis7001.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/screenshot__-_.png?root=collection_14753&amp;amp;path=quick-uploads/p1037870/screenshot__-_.png&amp;amp;mtime=1594185994&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;180&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یه چیزی همیشه برام سوال بود، اینکه با وجود این &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;فضای مجازی&lt;/span&gt; گسترده و این همه &lt;span style=&quot;color: #ff6600;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;پیام رسانای&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;وطنی و غیر وطنی و &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;اپلیکیشن&lt;/span&gt; و این جور چیزا مگه هستن هنوز کسایی که به &lt;span style=&quot;color: #00ff00;&quot;&gt;وبلاگ&lt;/span&gt; و &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;وب گردی&lt;/span&gt; و این جور چیزا علاقه ای داشته باشن؟!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; نمونه‌ش خواهرِ خودم&amp;#8230;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;شاید باورتون نشه ولی تا همین دو روز پیش وقتی نشسته بودیم و سرش تو گوشیش بود و تمام هوش و حواسشو داده بود بهش، با خودم گفت معلوم نیس باز کی داره ازش مشاوره میگیره،تا اینکه خودش با یه ذوق خاصی گفت وااای این یکی مطلبمم &lt;span style=&quot;color: #666699;&quot;&gt;منتخب&lt;/span&gt; شد تو &lt;span style=&quot;color: #ff00ff;&quot;&gt;کوثر بلاگ&lt;/span&gt;!!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;باز همون سوال این دفعه پررنگ تر شد تو سرم،که آقااا چجوری میشه؟؟ من واقعا نمیفهمم!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تا اینکه امروز صب بعد از نماز باز دوباره حرف از &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;وبلاگ&lt;/span&gt; شد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفتم خواهرِ من &amp;#8230;من هنوز نمیفهمم تو این دوره زمونه کی دیگه وقتشو واسه &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;وبلاگ&lt;/span&gt; و اینجور چیزا میذاره آخه؟!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بهم گفت خب میتونی خودت امتحان کنی، &lt;span style=&quot;color: #ff00ff;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;کوثر بلاگ&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;این امکانو داده ک همه بتونن واسه خودشون یه &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;وبلاگ&lt;/span&gt; داشته باشن..!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دیدم بدم نمیگه هااا امتحانش که ضرر نداره، بذار ببینم اصلا فضاش چجوریه.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;وبلاگ رو&lt;/span&gt; که با کمک خواهرم ساختیم‌ و اون شروع کرد از طرز استفاده‌ش اینکه چجوری &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;مطلب &lt;/span&gt;بذارم و &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;قالب&lt;/span&gt; و&lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt; عکس &lt;/span&gt;و &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;ویدیو&lt;/span&gt; و هرچی ک لازم بودو با حوصله برام توضیح داد بعدشم با هم به چندتا &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;وبلاگ&lt;/span&gt; دیگه سر زدیم و مطالبشونو خوندیم.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; تا اینکه یه لحظه به ساعت دقت کردم دیدم ۹ صبحه و من همچنان مشتاقانه منتظرم خواهرم بازم از قابلیتای &lt;span style=&quot;color: #000000;&quot;&gt;وبلاگ&lt;/span&gt; برام بگه،&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اون موقع بود که به این نتیجه رسیدم درسته ک همه ی ماها تو &lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;فضاهای متنوع و رنگارنگ مجازی&lt;/span&gt; غرق شدیم ولی بد نیست در کنار همه ی اینا یه فضایی به دور از حواشی و آلوده به ذهنای مریض داشته باشیم&amp;#8230;!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff00ff;&quot;&gt;کوثر بلاگی&lt;/span&gt; شدنم &lt;span style=&quot;color: #008000;&quot;&gt;مباااارک&lt;/span&gt;.‌‌‌‌.‌‌‌.!!&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/rsc/js/tiny_mce/plugins/emoticons/img/smiley-smile.gif&quot; alt=&quot;smile&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به قلم خودم&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://emisis7001.kowsarblog.ir/کوثربلاگی-شدنم-مبااارک&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://emisis7001.kowsarblog.ir/media/blogs/emisis7001/quick-uploads/p1037870/screenshot__-_.png?mtime=1594185994" target="_blank" rel="lightbox[p1037870]" id="link_58803"><img alt="کوثربلاگی شدنم مبارک" src="https://emisis7001.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/screenshot__-_.png?root=collection_14753&amp;path=quick-uploads/p1037870/screenshot__-_.png&amp;mtime=1594185994&amp;size=fit-320x320" width="180" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p><strong>یه چیزی همیشه برام سوال بود، اینکه با وجود این <span style="color: #ff0000;">فضای مجازی</span> گسترده و این همه <span style="color: #ff6600;"><span style="color: #000000;">پیام رسانای</span> </span>وطنی و غیر وطنی و <span style="color: #000000;">اپلیکیشن</span> و این جور چیزا مگه هستن هنوز کسایی که به <span style="color: #00ff00;">وبلاگ</span> و <span style="color: #000000;">وب گردی</span> و این جور چیزا علاقه ای داشته باشن؟!</strong><br /><strong> نمونه‌ش خواهرِ خودم&#8230;</strong></p>
<p><strong>شاید باورتون نشه ولی تا همین دو روز پیش وقتی نشسته بودیم و سرش تو گوشیش بود و تمام هوش و حواسشو داده بود بهش، با خودم گفت معلوم نیس باز کی داره ازش مشاوره میگیره،تا اینکه خودش با یه ذوق خاصی گفت وااای این یکی مطلبمم <span style="color: #666699;">منتخب</span> شد تو <span style="color: #ff00ff;">کوثر بلاگ</span>!!</strong></p>
<p><strong>باز همون سوال این دفعه پررنگ تر شد تو سرم،که آقااا چجوری میشه؟؟ من واقعا نمیفهمم!!</strong><br /><strong>تا اینکه امروز صب بعد از نماز باز دوباره حرف از <span style="color: #000000;">وبلاگ</span> شد.</strong><br /><strong>گفتم خواهرِ من &#8230;من هنوز نمیفهمم تو این دوره زمونه کی دیگه وقتشو واسه <span style="color: #000000;">وبلاگ</span> و اینجور چیزا میذاره آخه؟!</strong><br /><strong>بهم گفت خب میتونی خودت امتحان کنی، <span style="color: #ff00ff;"><span style="color: #000000;">کوثر بلاگ</span> </span>این امکانو داده ک همه بتونن واسه خودشون یه <span style="color: #000000;">وبلاگ</span> داشته باشن..!!</strong><br /><strong>دیدم بدم نمیگه هااا امتحانش که ضرر نداره، بذار ببینم اصلا فضاش چجوریه.</strong><br /><strong><span style="color: #000000;">وبلاگ رو</span> که با کمک خواهرم ساختیم‌ و اون شروع کرد از طرز استفاده‌ش اینکه چجوری <span style="color: #000000;">مطلب </span>بذارم و <span style="color: #000000;">قالب</span> و<span style="color: #000000;"> عکس </span>و <span style="color: #000000;">ویدیو</span> و هرچی ک لازم بودو با حوصله برام توضیح داد بعدشم با هم به چندتا <span style="color: #000000;">وبلاگ</span> دیگه سر زدیم و مطالبشونو خوندیم.</strong><br /><strong> تا اینکه یه لحظه به ساعت دقت کردم دیدم ۹ صبحه و من همچنان مشتاقانه منتظرم خواهرم بازم از قابلیتای <span style="color: #000000;">وبلاگ</span> برام بگه،</strong><br /><strong>اون موقع بود که به این نتیجه رسیدم درسته ک همه ی ماها تو <span style="color: #ff0000;">فضاهای متنوع و رنگارنگ مجازی</span> غرق شدیم ولی بد نیست در کنار همه ی اینا یه فضایی به دور از حواشی و آلوده به ذهنای مریض داشته باشیم&#8230;!!</strong><br /><strong> </strong></p>
<p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #ff00ff;">کوثر بلاگی</span> شدنم <span style="color: #008000;">مباااارک</span>.‌‌‌‌.‌‌‌.!!<img src="https://kowsarblog.ir/rsc/js/tiny_mce/plugins/emoticons/img/smiley-smile.gif" alt="smile" /></strong></p>
<p style="text-align: right;">به قلم خودم&#8230;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://emisis7001.kowsarblog.ir/کوثربلاگی-شدنم-مبااارک">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://emisis7001.kowsarblog.ir/کوثربلاگی-شدنم-مبااارک#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://emisis7001.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1037870</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
